تبليغاتX
z تربچه جان

 

سلامي چو بوي خوش اشنايي . فكر مي كنم حالا كه دارم مي نويسم مثل اصحاب كهف شده ام خيلي چيزا تغيير كرده بعضي از وب لاگا رو بستن –بعضي ها ادرس عوض مي كنند بدون اطلاع-بعضي ها قالب عوض مي كنند و خيلي مسايل كلي تر ديگه. تازه دولت هم عوض شده اونم چه دولتي ؟ ما هم تغيير كرديم بله بالاخره سال اخري شديم و از بچه هاي خروجي كه توي دانشگاه احساس رياست مي كنند . تازه خيلي از پسراي خوش تيپ دانشگاه خوش تيپ تر هم شدند قيافهاشون شده اينهو عروس خانوم فكر مي كنم ازدواج كرده باشند . به هر حال ...

بله ما ديگه كم كم داريم مهندس مي شيم وقتي به عقب برمي گردم مي بينم اي دل غافل مثل باد گذشت و شايد من قدر روزهايي رو كه داشتم نمي دونستم اصلا نمي دونم چم شده نسبت به هم متعلقاتم اعم از لوازم شخصي و مسائل سياسي-فرهنگي-اجتماعي و خيلي چيزهاي پيش پا افتاده حريص شدم فكر مي كنم بايد قدر اونا رو بيشتر مي دونستم اين احساس رو حتي نسبت به مدادي كه دستم مي گيرم هم پيدا كردم واي چه قدر دوستش دارم .يكي از درسهاي سختي كه اين ترم دارم معارف اسلامي 2 است اگه دوستان شفيق قديم من يادشون باشه من هميشه با اين درس مشكل داشتم به خصوص اين كه حالا توي زمينه هاي فلسفه هم ميزنه بابا من اصلا نمي فهمم اين استاده چي مي گه چند بار خواستم سر كلاس داد بزنم بابا يه نموره راحت تر بگو ما هم بفهميم ولي با نگاه به دور و برم و با ديدن قيافه خسته و خواب الود بچه ها كه مدام به ساعتشون نگاه مي كنند از داد زدن منصرف مي شم تو دلم مي گم بابا گناه دارن بزار حداقل يه استراحت كوتاه داشته باشند تازه بايد يه موضوع هم به عنوان تحقيق ارائه بديم چند هفته است كه دنبال موضوع مي گردم ولي هنوز پيدا نكردم به سرم زده اون رو غيبت كنم . شانس اين هفته حضور غياب نكرد مي خواستم زمين رو بكنم و ... به قول مرضيه جونم بايد به شغل خشك كردن دريا بپردازم . راستش يه جورايي فكر مي كنم سر اين كلاسا ادم رو شستشوي مغزي مي دن اونم با سيم ظرف شويي يكي نيست بگه اخه چند سال ما معارف و تاريخ و عربي بخونم ؟؟؟شما از اين درسا گريتون نمي گيره ؟

و اما درس شيرين تربيت بدني كه پشت بند اون تا هفته بعدش كه دوباره اين درس رو داريم وقتي مي شينيم ديگه نمي تونيم بلند بشيم . درساي ديگه هم از اين بدتر زبان تخصصي كه خودش يه پروژه مهمه ولي بچه ها از كپ زدن از روي هم كم نمي ارن .

به هر حال

يادم يه نفر توصيه كرده بود كمتر بنويسم چشم ولي اين بعد از چند ماه ننوشتن بود قول مي دم ديگه بيشتر از 5 تا 6 تا پاراگراف ننويسم

و اما حوادث مهم اتفاق افتاده :

قبولي افتخار اميز عطيه جونم توي كنكور فوق . تبريك

تغيير معاون اموزشي دانشكده كه اما زمان ظهور مي كرد و اين اتفاق توي تاريخ بشر نمي افتاد.

نوشته هاي جالب و عاشقانه و جديد و جذاب دكتر عزيز (همين بغل رو نكاه كن وب لاگ و اين منم اره اون خودشه )

پريدن هارد كامي براي 4 بار در عرض 2 ماه گذشته

ناپديد شدن رهگذر

اضافه شدن نظرات خوانندگان به وب لاگهاي بسيار مسخره (نترس تو رو نمي گم )

و ....

در پايان از ته دل برا همتون بهترين ارزو ها رو دارم . لطف كنيد نظر بدهيد حتي شما خواننده عزيز كه فاقد هر گونه وب لاگ مي باشيد .

 Soo Tired

دیروز توی تاکسی یه خانومی رو دیدم که زا سر کار برمی گشت و بچه کوچولوش رو از مهد می اورد دلم براش ریش ریش شد طفلک نی نی توی ماشین خوابش برد می خواستم بگم خانوم بچه تون رو بیارید من نگه می دارم نگاه داره می برید مهد کودک به هر حال .لازم به تذکر است من در اینده پذیرای نی نی های دوستان عزیز هستم البته به شرط چاق بودن و کچل بودن بچه .

شاد شاد شاد باشید .

نوشته شده توسط الهه  در ساعت 4:16 | لینک  |