تبليغاتX
z تربچه جان

امروز دكتر خانجاني سر كلاس گفت چه زود گذشت اين چهار سال .

به ساعتم نگاه كردم ثانيه ها همچنان در تكاپو بودند مي رفتند بدون توجه به حرفا و ماه ها و سالها

دست تو رو گرفتم و فشار دادم دلم براتون تنگ ميشه تنگ حتي براي تك تك خرده گچاي كلاس

و

به جستجوي تو

بر درگاه كوه مي گردم

در استانه دريا و علف

به جستجوي تو

در معبر بادها مي گردم

در چهار فصل

در چارچوب شكسته پنجره

قابي كهنه مي گيرم

اين دفتر خالي

تا چند ورق خواهد خورد ؟؟؟

جريان باد را پذيرفتن

و عشق را

كه خواهر مرگ است

و جاودانگي

رازش را با تو در ميان نهاد

پس به هيات گنجي درامدي :

بايسته و باز انگيز

گنجي از ان دست

كه تملك خاك را و ياران را

از اين سان دلپذير كرده است

نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني اسمان مي گذرد

متبرك باد نام تو !

و ما همچنان دوره مي كنيم

شب را روز را

هنوز را .......

نوشته شده توسط الهه  در ساعت 1:13 | لینک  |