سه شنبه یازدهم مهر 1385
خيابون شلوغ بود .يه پسر جوان تصادف كرده بود .ماشينش سمند بود . درب و داغون شده بود . مچاله شده بود و
... از جلوش كه رد شدم ديدم اون خانوم خوشگله ميگه درب جلو باز است ... درب جلو باز است ...
پسره داشت مي مرد اون وقت .....
اين است خودروي ملي باريكلا ....
(اين فيلم شبكه يك چي ساختن .... ها ها ها كسي مي بينه اونو اونم حتما يه سريال ملي نه دينا ؟؟؟)
نوشته شده توسط الهه در ساعت 23:9 | لینک
|
یکشنبه دوم مهر 1385
اين روزا بدون يخ
بدون كولر
بدون بستني
بدون سفر ...
خاطرات سردم را مرور مي كنم و سرد مي شوم
به قنديل به برف به قطب شمال فكر مي كنم
به بستني هاي ليتري
به ليوان هاي پايه دار بلند و چاق لبريز از بستني ...
اما هنوز خنك نشده ام ...
...
...

نوشته شده توسط الهه در ساعت 22:40 | لینک
|
