تبليغاتX
z تربچه جان

تا به كي بايد رفت

از دياري به دياري ديگر

نتوانم  نتوانم جستن

هر زمان عاشقي و يار ديگر

كاش ما آن دو پرستو بوديم

كه همه عمر سفر مي كرديم

از بهاري به بهاري ديگر

آه اكنون دير است

...

چو مي آميزد با بوسه تو

روي لبهايم مي پندارم

مي سپارد جان عطري گذران

...

تو چه هستي جز يك لحظه يه لحظه كه چشم مرا

مي گشايد در برهوت

آگاهي ؟

بگذار

كه فراموشت كنم

...

وارد يه مرحله جديد زندگيم شدم كه شايد ديگه به اين دوره كنوني برنگردم اين طور كه هست و دوستش دارم

و مي نويسم ... اكنون توي اتاقم و روزي شايد به بچه هام لحظه لحظه اين نوشته رو هجي كنم

و آن روز سال ها از امروز خواهد گذشت ...

و اكنون آن لحظه رو تصور كردم ...

سخته ...

...

...

وقتي يكي بهت مي گه مامان ...

...

نه ...

...

و بالاخره مي رسه ...

...

 

نوشته شده توسط الهه  در ساعت 0:16 | لینک  |