تبليغاتX
z تربچه جان

شادي (دختر داييم ) مي خواست بره يه كم شيرني بخره . از بابا ماشين رو گرفتم و چند تا مغازه رفتيم كه بالاخره شيرمال پيدا كرديم . اولش يه جا 1ارك كردم ديدم كه افسر كه تازه پشت لباش سبز شده بود اومد طرفم . منم كه دست به التماسم خوبه كم نياوردم و اصل زدم جلو پاركينك فرمانداري .

بعد از خريد يه كم رفتيم تفريحات سالم . گنجنامه ... جادش خيلي باحاله و چه قدر هم قشنگ شده بود . از كنارمون كلي ازيم ماشيناي دوپس دوپس با سرعت نجومي كه كل ماشين رو مي لرزونه رد مي شدن و ما هم ازونا خوش تر ...

بعدش ماشين رو زديم جلوي يه پسر كم سن لواشك فروش . گفت اينجا جريمه مي كنن ... منم بعد از حال احوال باهاش از اينكه با برگه جريمه نرم خونه رفتم روي يه خوار بف پارگ كردم . حسابي دورم زد پسره ... و به ريشموم خنديد ...

اون بالا پر از اين خوراكي هايي كه تبليغ مي كنن نخريدن و خوريدن و دست فروش فلان و بهمان و ازينا بود ولي اقاي ايمني نبود و ما شرمنده دل نمونديم و هر تا حالا نخورده بوديم خورديم . باقالي ازينا كه بو جوراب ميده و ازين ترشك مرشكا و البالو هايي كه اب جوب مي ريزن روشون . داشتيم صفا مي كرديم ديديم كه پسره كم سن كه سعي كرده بود خودشو خيلي شيك كنه اومد طرفم و ازم ساعت پرسيد . بعد گفتش خانوم با من دوس مي شي ...

...

هر جا بري دنبالت مي ام ...

...

هر طور بود دو درش كردم .

راه برگشت يه جي ال ايكس نقره اي از همون دوپس دوپس ها افتاد دنبالم يه جا واساديم و بقيه اون خوراكي ها مبتذل رو ريخيتم دور . فك كرد واسه اون واسدم . تا وايساد من گاز گرفتم رفتم . ازم سبقت گرفت و داد زد بيا مسابقه ...

از جاده ترسيدم وگرنه كم نمي اوردم ازش ... از طرفي طرف يه نموره هم لات تشريف تشريف داشت . بالاخره هيچي جاتون خالي ساعت 12:25 سوئچ تحويل داده شد .

به اندازه جونم رانندگي رو دوس دارم . مي خوام يه مينياتور داغون بخرم . يه راه هم واسه مينياتور نو هست

شركت در يه مسابقه حالا هر چي بود و بايد زور بزني حريف اسرائيلي باشه ... ديگه نونت تا اخر عمر تو روغنه ...

 

 

نوشته شده توسط الهه  در ساعت 23:47 | لینک  |