دكتر امروز اومد مي گفت توي كاخ سفيد هم رفته همين طور كه اينارو مي گفت چشمم افتاد به سيب زميني جوراباش ...
قبل از اينكه منو و بهمن و اقاي محمودي بريم پيش دكتر اقاي محمودي نمي دونم چي شده بود حس خيلي صميميت و خوبي و مهربوني با من مي كرد شايد به خاطر تقبل هزينه شيريني بود . دو تا پسر و دختر فارق التحصيل داره ولي يه پسر كوچيك پنج ساله هم داره. داشت تعريف اونو مي كرد خون جلو چشامو گرفته بود همين طور كه مي گفتم خدا حفظش كنه تو دلم مي گفتم تو رو هم از وسط نصف كنه آخر پيري و معركه گيري ...مي خواستم خفش كنم گفتم يه روز بيارش دانشگاه چشم ما هم منور بشه ...
دلم براي نازيلا تنگيده گاهي توي آزمايشگاه كه كسي نيست و مي دونم كسي صدامو نمي شنوه بلند چند بار صداش مي كنم عين اون روزا كه بود اينو مي گن برون گرايي .ولي اقاي عليرضا خوب برام درون گرايي و برون گرايي رو توضيح داد اين محبتش يادم مي مونه . قربون اون رنگ سياهش بشم من دلم واسه اون چشاي گرد اونم تنگ شده آخه ...
